۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه
Don't you Cry
Along the river wild ,
To save the brother's child
Did you see , Harmony , big surprise
To fight against destiny
You have got no company
Darkness comes , you're better run , run away , rainy day
sadness and happiness , bring the joy to loneliness
there's a sun , in the night , yau have to try don't you cry
گريه نكن
در امتداد رودخانه وحشي . براي محافظت از فرزندان برادرانمان
آيا تو آن هماهنگي را مي بيني ؟ جاي بسي تعجب است .
در جنگ با سرنوشت . تو هيچ كسي را نداري . تاريكي مي آيد ، تو بايد فرار كني
برو و دور شو چون روزي باراني در پيش است .
غم و شادي ، باعث مي شود تنهائي لذت بخش باشد .
در ميان شب خورشيدي است ، تو بايد تلاش خودت را بكني ، گريه نكن .
عشق
عشق تنها شدن تنهائيست عشق حس سفري رؤيائيست
عشق هم بند شدن با باد است عشق يكرنگ شدن در ياد است
عشق همخواني با چلچله هاست عشق تكرار شب فاصله هاست
عشق يك گنج پر از الماس است عشق يك درد، فقط احساس است
عشق زيبايي ويرانيها عشق آغاز پريشانيها
عشق ديوار گلي با لبخند عشق با عطر غريبي پيوند
عشق با رنگ سحر سنگ شدن عشق سوداي هماهنگ شدن
عشق بالي و پري سوختن است ديده با عشق تو افروختن است
عشق هم بند شدن با باد است عشق يكرنگ شدن در ياد است
عشق همخواني با چلچله هاست عشق تكرار شب فاصله هاست
عشق يك گنج پر از الماس است عشق يك درد، فقط احساس است
عشق زيبايي ويرانيها عشق آغاز پريشانيها
عشق ديوار گلي با لبخند عشق با عطر غريبي پيوند
عشق با رنگ سحر سنگ شدن عشق سوداي هماهنگ شدن
عشق بالي و پري سوختن است ديده با عشق تو افروختن است
جنگ
هر صداي تو، ابتـــــداي بــودن تــوست
ديگه وقت ناله نيست، هنگامة پريدن توست
سرما و بوي باد حس، تنفر و مـــــيآره
از آسمون شهر، جاي برف، گلوله ميباره
سينتو سپــر كــردي، وقتــي كينـــه ميباريد
خون تو، چه حرفا داشت، مادرم تو رو ميديد
مادرم اي مادرم / اون ميگه تـــــــاج سرم
من برات حرفا دارم / از ماتمت خون جگرم
خورشيد كناري و جسم بيجون تو، مونده كناري
يه نفر كنار تو اشك ميريزه مثل ابر بــهاري
از جنگ و خون دادن ميدوني سالها گذشته
تو افسانه شدي اسم تو تو، كتابا نــــوشته
مادر
صدای خواندنش آواز،کنار اسم او صد راز
شبی با خنده ام یک عمر می خندید،و بر دنیای سرد من
هزاران بذر گرم گرم می پاشید
دلیل او که من بودم،نشان از سرو او تا خم شدن بودم
نگهبان تنم او بود،هم او بیدار ماند و لحظه ای،یک دم نیاسود
چه دارم جز هوای عشق او در سر
تو را من دوست می دارم،تو که عشقی،تو ای مادر
شبی با خنده ام یک عمر می خندید،و بر دنیای سرد من
هزاران بذر گرم گرم می پاشید
دلیل او که من بودم،نشان از سرو او تا خم شدن بودم
نگهبان تنم او بود،هم او بیدار ماند و لحظه ای،یک دم نیاسود
چه دارم جز هوای عشق او در سر
تو را من دوست می دارم،تو که عشقی،تو ای مادر
اشتراک در:
پستها (Atom)